|
سلامممم دوستای خوبم
به به چه خانوم دکتری وارده وب شد نمی خواین به منو مهسا تبریک بگین واقعا؟؟؟؟؟؟ بابا دیگه کلاسه اینجا خیلی رفته بالا یه خانوم دوکی و یه خانوم مهندس نویسنده ی این وبن از این به بعد هستیم واسه همیشه...... " مژده "
سلااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممم وااااییییییییییییییییییییییییییی بلاخره کنکورم تموم شد!! باورم نمیشه! ۱سال بدبختی یالاخره تموم شد! ما که نتونستیم شاخ این غول سراسری رو بشکونیم!! ولی خدا پدر و مادر دانشگاه آزاد رو بیامرزه! راستی ۱جک(لطیفه!)خیلی باحال براتون میذارم تا بفهمین که من ذاتا آدم بامزه ای هستم!!! به یه خانووم میانسال محترمی میگن شوهرت بدیم یا بفرستیمت مکه؟ میگه ننه٬مکه که دیر نمیشه حالا!!! پیش ما بیاین! ( مهسا٬مهسا خوشحال٬مهسا مهندس!!)
سلام
خوبین بچه ها؟ منم... مهسا... یادتون نیست؟!!! ای بی معرفتا!!! بچه ها شاید این آخرین باری باشه که قبل از کنکور ۸۹ آپ میکنم تورو خدا من و مژده رو دعا کنید خیلی می ترسم... توکل به خدا...
می روم در خوابی که بگویم من از بیداری ندیدم سودی....!
دوست دارم بدانند همه انجا کیستم.... من همانم که تو دانی... من همانم که تو خوانی.... ......... دوست ندارم بقیشو بنویسم حرفییه؟.... اقا جان به تو چه؟ خودم نوشتمش دوست ندارم بقیشو بنویسم! حال میکنی استعداد نویسندگی رو؟ ............. خیلی وقت بود من سر نزده بودم اومدم یه حالی بدم برم " مژده "
پرده فرو افتاد و نمایش به آخر رسید از ساده لوحی کودکانه ام خنده ام میگیرد!... خانه از پای بست ویران بود و ما سخت دلبسته به نقش ایوان... ( ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؟...! ) مهسا
سلام چییییییییییییییه؟! داری به قیافه ی من میخندی؟!!!! یعنی انقدر داغون شدم؟؟؟!! خودم میدونم! بابا به خدا پدر ما رو در آوردن با این امتحان گرفتناشون معلوم نیست میخوان به ما دیپلم بدن یا دکترای فیزیک اتمی!!!!! آخه یکی نیست بگه مرد حسابی،تو که نشستی تو تلويزيون و ميگي سطح امتحانات خيلي عاليه،اصلا چيزي از اينا سر درمياري! آخه چرا یکی به داد ما نمیرسههههههههههههههههههههههههه اهاااااااااااااااااااااای کسی اونجا نیست؟؟؟!!!! بیخیال،ما به امید آینده ی درخشان ایران زنده ایم! بالاخره هرچی نباشه،ما امیدای این مملکتیم!!! (وای به حال این مملکت!!!!) اینم برای تو : دل تو اولین روز بهار، دل من آخرین جمعه ی سال و چه دوریم و چه نزدیک بهم... مهسا (مهسا تنها!،مهسا خسته!)
وای ببینید کی اینجاست..................!؟؟؟؟ اره خودمم مژدم درسته! می دونم خیلی خوشحالید ولی خیلی خوشحال نباشید چون باز دارم می رم! خیلی دلم واسه این وبم تنگ شده بود واسه همه دوستام چه شبایی رو که من تو این وب گذروندم.................. چه شبایی بود........ اومدم پیشاپیش ساله جدیدو تبرک بگم البته واسه عید مییاما! دوستتون دارم خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنید...................
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام وای چقدر دلم برای نت و همه ی دوستای عزیزم تنگ شده بود یه مطلب باحال دارم که تقدیم به همه ی پسرای عاشق اگه دلتون واسه عشقتون تنگ شده و یا عشقتون باهاتون قهره،میتونین به توصیه ی من عمل کنین و این شعرو براش بخونین: صبح که پنجره ی اتاق تو وا میشه ظهر که پنجره ی اتاق تو وا میشه شب که پنجره ی اتاق تو وا میشه... وای که چقدر پنجره ی اتاق تو وا میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگه این شعرو براش بخونین قول میدم دیگه نگاتونم نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مهسا
سلاااااااااااااااااااااااام اول از همه شهادت حضرت علی رو به همه تسلیت میگم،توی این شبا ما رو هم دعا کنید خب... بهههههههههههههههههههه! چطوری؟ کجایی بابا؟ نبودی؟بودی؟! از این طرفا! راه گم کردی! ماشالا ماشالا چقدر بزرگ شدی! چشماتم که سبز شده!!!! خب... این علامت مخصوص مهسا کومار است!!!!!!! احترام بذارید! یه وقت بی تربیت نشی فکر کنی من دیوونه شدما! اینا همه از خوشحالیه تولد وبلاگه خب چون وبلاگ ما خیلی با کلاسه من "تولدت مبارک" رو به "خارجی!!!!!!!" براش میخونم! هپیییییییییی برد دی تووو یو! هپی برد دی توو یووووووووووو!!!!! خب دیگه تولد تموم شد،لیدیز اند جنتلمن خوش امدید،وسیله ی ایاب ذهاب! دم در منتظر شماست! راستی،از یه چیز دیگه هم خوشحالم اونم آغاز سال تحصیلیه!!!!!! پس همه با هم... پنجره پنجره پنجره ها،وا شده روی مدرسه ها!!!!!!!!!!!! خلاصه بگم که امسال سال نهایی ماست و ما کلی بزرگ شدیم پس... احترام بذارید!!!! فکر کنم پست بعدی میره تا سال دیگه! همتونو دوست دارم و ممنون که همیشه همراهیمون کردین بووووووووووووووووووس مهسا
امروز تولده وبلاگمه..........
وبلاگ کوچولوی من ۱ ساله شده.... ۱سال پیش همین موقع ساختمش.... تو این راه مهسام خیلی کمکم کرد امیدوارم تولده ۱۰ سالگیتو جشن بگیرم عزیزم... " مژده "
" دوستت دارم ای زیباترین تکیه گاه عاشقانه ی من ...."
سلام
بی تربیت جواب سلام واجبه!!!!!!!!!! خب اومدم یه خبر خیلی مهم بدم.... شما وبلاگ من اومدین؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ اگه نیومدین همین الان اقدام کنید برای خانه دار شدن هیچوقت دیر نیست شوخی بود بیایین پیشم http://parasteshgah.blogfa.com/ " مژده "
واااااااااااای!!!!!!!!!
خب باشه بابا چرااااااااااا شلوغ می کننین؟؟؟؟؟؟؟؟ می دونم رو دسته وبه ما نیست ولی بازم لازم نیست که داد بزنید!!!!!!!!!! خب حالا من اومدم یه لطیفه! بگم یه روز یه مرده می ره کارواش یادش میره ماشینشوووو ببره............... می دونم خیلی باحال بود ولی دیگه بسه خیلی خندیدین! " مژده "
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام
امروز با یه روحیه ی شاد اومدم تا یه شعر قشنگ براتون بذارم و یه تحولی توی وب بدم خب.............. آماده این؟!! پس همه با هم میخونیم یک... دو... سه... ای نام تو بهترین سرآغاز،بی نام تو نامه کی کنم باز! ای یاد تو مونس روانم،جز نام تو نیست بر زبانم! دیگه بقیشو بلد نیستم! خوب بود یا نه؟ منو مسخره میکنی؟!!! باور کنین مژده گفت بیام این شعرو بنویسم!! تقصیر اونه!!! یکی دو تا جک باحالم براتون میذارم تا از خنده روده بر بشین خب این جک مخصوص خودمه: به یه مرده میگن اینجا چی کار میکنی؟ میگه پس کجا چی کار کنم؟!!! خیلی باحال بود،نه؟؟!!! حالا یکی دیگه: يه نفر ميره توي آشپز خونه اينور رو نگاه ميكنه،ميبينه كتريش نيست اونور رو نگاه ميكنه،ميبينه هست!!!! واااااااااااي اين ديگه خيلي بامزه و جديد بود دفعه ي ديگه با جكاي بهتر ميام!! فعلا مهسا
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...! " مژده "
خیلی وقته که میخوام خداحافظی کنم از نت و وبلاگ و تمام آدماش!... دلم نمیاد،ولی... دیگر در انگشتانم توانی نیست برای type کلمات دیگر در ذهنم قدرتی نیست برای انتخاب موضوعات دیگر در دلم نور امیدی نیست برای تحمل این خفقان... مهسا
پوچی و پوچی و پوچی... مشق شب میکنم و هزار هزار بار از رویش مینویسم تقلب نمیکنم و رج هم نمیزنم خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... چقدر به هوا احتیاج دارم یه مقدار هوا داخل سرنگ... مهسا
جرالدین دخترم از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود . اما تو کجایی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر با شکوه شانزه لیزه ؟! این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشکوه ، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است . جرالدین در نقش ستاره باش ، بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی ، امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ها ببرد . به آسمان ها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن ، زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهای شان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند ، من خود یکی از ایشان بودم . جرالدین دخترم تو مرا درست نمی شناسی . در آن شب های بس دور ، با تو قصه ها بسیار گفتم ، اما غصه های خود را هرگز نگفتم ، آن هم داستانی شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام ، و از این ها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقاینوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه ی تصدق آن رهگذر ، غرورش را خورد نمی کند . را نیز احساس کرده ام . با این همه زنده ام و از زندگان پیش از اینکه بمیرند حرفی نباید زد . داستان من به کار نمی آید از تو حرف بزنم ، بدنبال تو ، نام من است چاپلین . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس ، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود پولی برای خرید لباس بچه نداشت ، مبلغی را پنهانی در جیبش بگذار . . به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا بپردازد . اما برای خرج های دیگرت ، باید برای آن صورت حساب بفرستی . دخترم جرالدین ، گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو : من هم از آن ها هستم ، تو واقعا یکی از ان ها هستی نه بیشتر . . هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه شهر پاریس برسان ، من آنجا را خوب می شناسم ، آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرن ها پیش زیباتر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند . اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه ، خبری نیست . نورافکن کولی ها تنها نور ماه است . نگاه کن آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند ؟ اعتراف کن ، دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه ی پاریس را ناسزایی بگوید . دخترم ، جرالدین چکی سفید برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی ، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست . این مال یک مرد فقیر گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد . جستجو لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه برایت حرف می زنم برای آنست که از نیروی فریبنده پول این شیطان ، خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه هر لحظه برای بند بازانی که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام . اما دخترم حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده ، بیشتر از بند بازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند . دخترم جرالدین ، پدت با تو حرف می زند ، شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس ، این جهان تو را فریب دهد . آن شب است که این الماس ، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد ، آنروز است که بند باز ناشی خواهی بود ، بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند . از این رو دل به زر و زیور مبند ، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را ، وظیفه در قبال این موضوع بدان . به مادرت گفته ام در این خصوص نامه ایی برایت بنویسد او بهتر از من معنی عشق را می داند ، او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است . دخترم هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختر ناخن پای خود را به خاطر ان عریان کند . برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است . دخترم جرالدین ، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با آخرین پیام نامه را پایان می بخشم : انسان باش ، پاکدل و یکدل ، زیرا که گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است . پدرت چارلی چاپلین "مژده"
سلاممممممممممممم من بعده کلی بی معرفتی اومدم مژده اومده که مژده بده اومده جبران کنه اومده کلی وبلاگو تغییر بده (تغییرای خوبا!) اومده کلی وبلاگو شاد کنه خوب اخه عشقم (مهسا جونمو می گم) تنهایی خسته شد!!! منتظر تغییرات باشید سبز باشید.... "مژده"
نقطه سر خط
محبوب من امشب دلم خیلی گرفته و میخوام بازم برات بنویسم پس به یاد تو مینویسم و به نام حق مینویسمت تا برای همیشه تموم بشی ...یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بود برای عاشق کردنم و تو این کار را کردی و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه ی پدر بزرگ شدم پری قصه ها و تو شاهزاده ی سوار بر اسب سپید و چقدر ساده عاشقم کردی و چه ساده تر از آن رهایم کردی هرچه گفتم بمان شاهزاده ی من... من بدون تو نمیتوانم خندیدی و گفتی بازی بود خوش خیال... بازی و رفتی... رفتی عبور یعنی همین لحظه هایی که سنگدلانه میروی سالهایی که عاشقانه میمانم... نه نه نه دوباره... نقطه سر خط برای آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد سکوت میکنم تا شاید به خاک سپردن آخرین آرزوی برباد رفته ام،آبرومندانه باشد!... یادت نره محبوب من نمی بخشمت... به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی نمی بخشمت... به خاطر دلی که برایم شکستی به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی نمی بخشمت... به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی و می بخشمت! به خاطر عشقی که بر قلبم حک کردی تو مرا از سهم عشقت،آن زمان که نیازم بود تهی کردی... با خود میگویم باید از خاطره ام محو شود آنکه با شعله ی قهر دل من را سوزاند شادمانی را کشت عاشقی را ترساند عشق هم پر زد و رفت... و پس از پر زدنش آشیانم را پاک میسازم از این خاکستر و در آن میسازم کاخی از مهر و غرور تا دگر هیچ کسی نتواند با نگاهی آسان خرد و ویرانه کند کاخ مرا... اینم آخرین شکلات برای صندوقچه ی کوچیکت،من که یادم نرفته بود... خب تموم شد. اینم حرف آخر نقطه سر خط ... مهسا
هی با توام! هیچ... هیچ وقت نمی نویسمت کور خوانده ای، تا ابد پشت چشمهایم میمانی نه،نه،نه... ... دوباره دروغ هی با توام! هیچ... نمیتوانم بنویسمت کور خوانده ام! چشمهایم هر روز با هیچ تر میشود... هر روز... با هیچ... هیچ کس تنهایی منو نفهمید... مهسا
یکی یکی روشن کن همه شان را. میبینی چند تا زنده بوده ای؟ چه زیاد،نه؟! ... خب،همین... تمام شد. خاموش کن همه شان را. با هم میبینی چند تا خاموش شده ای؟ چه زیاد،نه؟!... "مژده"
و من گفتم هزار افسوس...
خیال میکنی بهانه ای پیدا کرده ای برای رفتن؟ دور شدن... نبودن... تصمیمت را گرفته ای؟؟؟ بهانه لازم نیست برو تا اشتباه دیگری کرده باشی...! و من گفتم هزار افسوس خلایق هرچه لایق!... مهسا
تو به من می گفتی :
"به جهنم که تو با آن دل دیوانه ات عاشق شده ای و به من بخشیدی دوزخ چشمان پر از خواهش و پر شورت را"... تو به من می گفتی : "حرفهایت همه از سر یک خودخواهی ست" و نفهمیدی من چه مسیحانه و معصوم برایت مردم! تو به من می گفتی : "بازی عاشقیت را به سرانجام رسان، تو مرا میبازی" و من از روی نگاهت خواندم که تو را یکسره در پای همه خاطره ها باخته ام... تو بدی میکردی... و من از روی نیازم به تو می بخشیدم و نمی فهمیدم این عذاب من ویران شده،تنها بود؟ یا عذاب تو که هر روز مرا می دیدی؟... مهسا
مرا با تو پیوستنی نیست
پیش از آنکه بشکنی مرا بی صدا بگذر از من یک بار ولی مرا به نام صدا کن تا بلند بلند گریه کنم حسرتت را! و یک بار بخند خنده ات زیباست خنده ات را دوست دارم خنده ات آرامش تمام بی قراری هاست بی صدا بگذر از من مرا با تو پیوستنی نیست یک بار ولی با صدای سازت کوچه را در هم بریز و مرا نیز . تا بلند بلند برایت بخوانم آواز کوچه گردی های شبانه ات را خوش به حالت تو لا اقل مرا داشتی!... مهسا
رفتنت را دیدم تو به من خندیدی... آتش برق نگاهت بر دل من آتش زد و مرا در پس یک بغض غریب، در میان برهوتی تاریک، پشت یک خاطره ی سرد و تهی، با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده ی من... رفتنت را دیدم... تا بر آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی... باورم نیست که دیگر رفتی اشک من بدرقه ی راهت باد... مهسا
محبوب من دوری از من،دور اما تو را میبینم... که گیسوانت را بدست باد سپرده ای و بر بلندیها حکومت میکنی پس بنگر.. ببین قامتم را وزش بی رحم تنهایی تازیانه میزند در وجودم به جز آه چه میبینی؟ دور افتاده تر از آنم که تنهاییم را در این ظلمت نظاره نکنی فریاد من همین تاریکی ست... همین تنهایی... چه کنم؟ از همین تاریکی برایت اشک میریزم و در همین تاریکی سوختنم را نظاره گرم آری تو میدانستی... میدانستی و این جرم است در قانون حق قاضی تویی و در قضاوت عادل ترین به من نگاه کن... به من... بگذار جسم افسرده ام با گرمای دستان تو توانی بگیرد توان تویی... و من بر بلندای دریای معرفت تو را میبینم و ای کاش نمیدیدم... ای کاش نمیدیدم... عاشقت نمیشدم... و اینچنین آتش نمیگرفتم آری میبینمت... میبینمت که بر نسیم نشسته ای و فرشته ی باد گیسوانت را شانه میزند و در کمین نگاه تو... نگاه عاشقی گریان... محبوب من تو خود میدانی که دلم آرام و قرار ندارد به کدامین سو بگریزم؟ نمیدانم... به جز تو که را دارم؟... مهسا
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم.... " مژده "
... من تمنا کردم که تو با من باشی و تو گفتی هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت... نمیدونم که اینو میخونی یا نه،ولی برای تو مینویسم اومدی،دستامو گرفتی منو شیفته ی خودت کردی شیفته ی پاکی وجودت شاید هیچ کس حتی خودت نفهمیدی که چقدر عاشقت شدم قرار بود باهم بپریم،قولشو به من داده بودی من بهت اطمینان کردم،واسه همین دلبستت شدم ولی حالا... چیزای زیادی بهم یاد دادی همیشه سختیها آدم رو بزرگ میکنه منم بزرگ شدم،رفتن تو منو رشد داد ولی میدونی چیه؟! معلم خوبی نبودی فقط درس دادی و رفتی بهم اجازه ندادی که درسهامو یه کم مرور کنم زود ازم امتحان گرفتی و من با یه مشت واژه های عاشقانه رد شدم این دفعه بدون هیچ نمره ی تکی رد شدم،فقط تو یه خط قرمز کشیدی روی برگه ی امتحانم و من تجدید شدم پیش روی تو شکستم ولی بازم دوستت دارم،خیلی بیشتر از قبل... فقط کاش... میذاشتی من یه بار دیگه امتحان بدم. نمیدونم،شاید من واقعا برای تو نقش یه شیطان رو بازی کردم که حالا با جدا شدن از من میگی که میخوای دوباره برگردی طرف مقدساتت به من بگو... یعنی من انقدر پلید بودم؟!... نمیدونم... نمیدونم چقدر توی حسرت موندم خیالت راحت... انقدر برام عزیز هستی که اون چیزایی رو که بهم یاد دادی توی زندگیم استفاده کنم اوج میگیرم،مطمئن باش،انقدر اوج میگیرم که هیچ کس باور نمیکنه و بعد از اون... به هرکسی که بتونم کمک میکنم،دست هرکسی رو که بتونم میگیرم ولی میدونی چیه؟!! به هیچ کس قول پرواز نمیدم تا توی یه بهت و حسرت بی پایان بمونه... به هیچ کس میدونی بدترین چیز چیه؟!! حالا تمام مدت چشمم خشک شده به گوشیم که شاید یه خبری از خودت بهم بدی، بدجوری توی بهت موندم... باورم نمیشه که اون تب تند انقدر زود... انقدر راحت... بیخیال،دنیا ۲روزه،کی از فرداش خبر داره؟!! ازت ممنونم به خاطر این مدتی که کنارم بودی همراهم بودی حق داری بری،حالا که دلت موندنت رو با من نخواسته برو... میدونم من خیلی اشتباه کردم،خیلی ولی میدونی اشتباه تو چی بود؟! به من قول دادی،همین... شاید توقع زیادی بود ولی توقع داشتم همون جوری که اومدی بری... نه با یه دنیا حسرت و حسرت و حسرت و ... برات خیلی دعا میکنم عشق تو خیلی پاک بود... خیلی امیدوارم که خدا همیشه همراهت باشه برو به سلامت محبوب من برو هم قبیله ی من... مهسا |
About![]()
اگر در کهکشانی دور Archivesشهریور 1389تیر 1389 اسفند 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Authorsmoji & mahsaLinks
bo-to |